پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣
شب يلداي يك كارگردان
حمد امیر
«شب يلدا»، آخرين ساختهي «كيومرث پوراحمد»، الهامگرفته از زندگي خود او است. فيلمي كه گواه تازهاي است بر مكالمه مستمر سينما و زندگي، و نشان ميدهد كه سينما فقط يك سرگرمي بيهوده نيست؛ چهبسا آيينهاي است، عبرت است، رسواگر تاريكيها و فاجعههاي انساني است، به زبان تصوير و با بياني هنرمندانه.
«كيومرث پوراحمد»، از كارگردانان صاحبنام سينماي ايران است كه پس از انقلاب به صورت جدي به كار فيلمسازي حرفهاي مشغول شد. نخست به سبب دستياري عباس كيارستمي، در فيلمهايي نظير «گاويار»، داراي سبك رويكردگرا و شبيه آثار كيارستمي بود، ولي اندكاندك وارد حوزهي عموميتري از فيلمسازي شد تا ضمن سرگرمي و داستانگويي، تماشاگران بيشتري را جلب كند. بسياري بهترين فيلم او را «هانيه» ميدانند. از آثار پرفروش او فيلم «خواهران غريب» است. سريال «سر نخ» كار پرتماشاگر ديگر او است. وي علاوه بر اين، تعدادي ديگر از آثار سينمايي را در پروندهي خود جاي داده است. مشهورترين ساختهي او سريال «قصههاي مجيد» است. پور احمد قرار بود فيلم «شاه» را كارگرداني كند كه به نتيجه نرسيد. او آثاري هم در كارنامهي خود دارد كه پايينتر از سطح متوسط ارزيابي ميشود. فيلمهاي شرم، نان و شعر و... . از آثار خوب پوراحمد هستند.
اما «شب يلدا» را ميتوان از جهات متفاوت مورد بررسي و تحليل قرار داد:
١. نخست به عنوان يك كار دشوار سينمايي! اهل سينما ميدانند كه در آوردن يك اثر سينمايي طولاني كه بخش اعظم آن با يك بازيگر، در فضايي بسته و نيمهتاريك، در يك آپارتمان غمزده ميگذرد، كار بسيار مشكل و انتخاب خطرناكي است و از هر زاويه توانفرسا است. چنين فيلمي در خطر تبديل شدن به اثري كسالتبار قرار دارد. فيلمي كه حوصلهي همه را سر خواهد برد و فاقد جذابيت ميباشد. علاوه بر اين وقتي اثري خستهكننده از كار درآمد، بقيهي مزاياي آن نيز بيهوده به نظر ميرسند. زماني كه تماشاگران فيلم در آغاز يا ميانهي نمايش، سالن سينما را ترك كنند، وجوه ديگر فيلم به چه درد ميخورد؟!
امّا روي هم رفته پوراحمد توانسته است از شب يلدا اثري قابل ديدن فراهم آورد. او شگردهايي كه به كار گرفته تا «تحرك دروني» فيلم را حفظ كند و به روايتش ظرفيت و كشش ببخشد؛ استفاده از يك ارتباط تلفني، حضور مادر نگران و سپس حادثهي مرگ او، فيلمهاي خانوادگي كه با ويديو تماشا ميشود، مكالمهي تلفني با خارج، همسر خيانتكار، تولد يك عشق و تلميحات و استعارههاي بصري ميزانسنهاي فكر شدهاي است. مانند افتادن قطعهاي از سقف بر روي سفرهي محقر هفتسين «حامد احمدزاده» در شب عيدي كه همسرش او را تنها گذاشته و به اروپا رفته است و ديگر برنخواهد گشت. يا برگهاي پاييزي بر شيشهي ماشين كه ارتباط جدايي با سرماي زمستان را براي ما يادآوري ميكند و در عين حال لحظههاي متعدد تأثرآور نظير پيدا كردن خرس صورتي دختر كوچكش كه همراه برادر و مادر خود به سفر رفته يا شعري كه خود سروده و ميخواند و تصاوير عاطفي مكرر كه تماشاگر را متأثر ميكند، سبب گرماي فيلم شده است. همهي اين نكات از نظر ارزش سينمايي قابل بررسي است و به ما ميفهماند كه سينما زباني تصويري است كه حتي ميتواند لحظههاي مشكل و سختي نظير فضاي روحي فردي حبسشده در آپارتماني با پردههاي كشيدهشده را به تصوير بكشد.
٢. فيلم از نظر روايت تجربهي شخصي و زندهي كارگردان و جنبهي حديث نفسي و واقعگرايياش نيز داراي قابليت بررسي است.
ما در اين وجه ميبينيم كه چگونه سينما، اين هنر مدرن، ميتواند از زندگي سرچشمه بگيرد و در برابر ما آيينهاي از خود ما بگذارد و مايهي عبرت شود. در اينجا داستان و روايت سينمايي مشتي خيالپردازي هاليوودي سرگرمكننده و مبتذل نيست، و يا مانند سريالهاي تلويزيوني مشتي افسانهي جنايي درس خشونت و كشتار نميدهد و روح كودكان را با عادتهاي وحشيانهي جنايتبار آلوده و سياه نميكند.
با فيلمهايي نظير «شب يلدا»، با توجه به اين كه فيلم در شالودهي خود حديث نفسي است كه جهت بيان سينمايي چيزهايي به آن افزوده يا از آن كاسته شده، ما به تجربهي مدرني از سينما دست مييابيم و به اهميت بزرگ آن پي ميبريم.
انسان در همهي تاريخ آفرينش هنري و فكري خود، هرگز ابزاري به قدرت سينما در دست نداشته تا تصوير فاجعهها و شكستهاي خود را به نمايش بگذارد و آن را ديدني كند. غالبا عدم وقوف به اين جنبهي زنده و مؤثر سينما موجب شده كه افراد ناآشنا به زبان تصوير پندارهاي غلطي دربارهي هنر مدرن پيدا كنند يا از سينما فقط توقع تبليغ و شعار و روايات كليگويانه داشته باشند و پيچيدگي آن را درك نكنند.
فيلم «شب يلدا» فيلمي صميمي در تصوير زندگي است.
٣. اما مهمترين وجه معنوي «شب يلدا» خاصيت تعميم آن است. همهي ما كم و بيش دربارهي زناني شنيدهايم كه به همراه شوهران خود از ايران مهاجرت كردهاند و به محض استقرار در يكي از كشورهاي اروپايي يا امريكا، راه جدايي از همسران، خيانت به آنها و طلاق را در پيش گرفتهاند. بسياري از اين زنان وقتي زمينهي مهاجرت را فراهم ميديدند، فرزندان خود و آيندهي آنان را دستاويز قرار ميدادند، مشكلات تحصيل، كار و محدوديتهاي يك جامعهي ديني را بهانه ميكردند، ولي در غربت سرنوشت فرزندان خود را كاملاً فراموش كردند و با پاسخ به اميال خود فضايي بحراني و تار براي آيندهي كودكاني بهوجود آوردند كه از داشتن وطن، وابستگيهاي ملّي، وابستگان خانوادگي و خوني، زبان و فرهنگ مشترك مادري، احساس مشاركت در ساختن آينده، و همگامي با مردم و تجربهي مشترك تاريخي و... محروم شدند و به شهروند درجهي دو تبديل گشتند و گرفتاري بحرانهاي حاصل از اين موقعيت را به دوش كشيدند. خودكشي، افسردگي، لااباليگري و فرو رفتن در ورطهي فاصلههاي جبرانناپذير گوشهاي از اين بحران بود.
شب يلدا به اين مسألهي زنان مهاجر و طلاق و خيانت آنان به همسران ميپردازد. البته از يك ديدگاه جامعهشناسانه و روانشناسانه، و بر اساس ديدگاهي عادلانه، خود اين مهاجرتها و علل آن را فراتر از يك زاويهي ديد تبليغي و رسمي و ژورناليستي ميتوان مورد بررسي قرار داد و پرسشهاي متعدد آن را با شجاعت طرح كرد، بهويژه آن كه بسياري از وجوه منفي در فضاي زيستي بومي، خود ناقض نگرهي اسلامي و حقوق و پيشنهادهاي آن است:
موقعيت زن در سنّتهاي غلط اجتماعي كه ارتباطي به دين ندارد، عدم رعايت و فقدان حقوق مشروع، تعدي به حقوق شرعي زن، سيطرهي نوعي مردسالاري فئودالي كه ربطي به آزادگي ديني و حفظ كرامت زن ندارد، ازدواج تحميلي در شرايطي كه زن با اجبارهاي فراارادي روبهرو است و بسياري از آسيبهاي واقعي و زخمهاي پنهان و آشكار كه در گسست زناني كه به غرب مهاجرت ميكنند، تأثير دارد. آنان در ايران زندگي بيعشق و مهر را در كنار همسران خود سپري ميكنند و در شرايط و فضاي غرب دليلي بر ادامهي اين رابطه نمييابند. بايد شجاعت پذيرش اين واقعيت را داشت. حتي در فرهنگ غيرديني مردسالارانه، مردان به خود حق ميدهند كه به همسران خود خيانت كنند، ولي زنبارگي مردان و مردانِ زنباره، به سبب احساس مالكيت زن، دربارهي او سختگيرهايي تا سرحد مرگ اعمال ميكند. زنان كه در صورت جدايي از مردان دچار بيپناهي ميشوند، بدرفتاريهاي باورناپذير و ستم مردان را تحمّل ميكنند. بديهي است كه در صورت به چنگ آوردن موقعيّت، آنچه را كه در دل پنهان داشتهاند، بروز ميدهند.
عدم پايبندي جدّي و عملي به اخلاق ديني و فقدان فضاي محبت دوسويه نيز دليل ديگر اين خيانت يا جدايي يكسويه است.
تأثير فرهنگ مدرن در جامعهاي مثل ما كه در حال گذار از تصور سنّتي به تصور مدرن و دچار چالش جدي ميان سنت و مدرنيته است، غيرقابل انكار است. بيريشگي قشرهاي فاقد تربيت مذهبي، تأثير رسانههاي جمعي و فرهنگ غرب، افسانهي آزادي ليبرالي، فقر و بسياري از مشكلات اجتماعي، نهتنها در مهاجرت بلكه در خود ايران نيز سبب بروز خيانت و حتي جنايت در مناسبات زناشويي ميگردد.
و بالاخره از همه مهمتر اين كه روح و ذات حيواني و غيراخلاقي مرد و زن نيز در اين بحران مؤثر است. اما از همه مهمتر اينكه قد عَلَم كردن فرهنگ ليبرالي غرب در حوزهي ازدواج، در برابر ارزشهاي سنّتي ما منبع وسوسهانگيزي است.
شب يلدا بيانگر بزرگترين پرسش موقعيت «ما» در برابر دنياي مدرن است. ظاهر آن داستان زني است كه به طور ناگهاني تصميم ميگيرد همسرش را رها كند و مقدمات سفر به اروپا را به بهانهي آيندهي كودكان فراهم ميكند. اما به محض رسيدن به اروپا، با دوست همسرش كه حال در خارج زندگي ميكند، ارتباط برقرار كرده و با نيرنگ از شوهرش جدا ميشود و مرد را در ايران تنها و غمگين واميگذارد؛ با زخمي آزار دهنده كه البته و بالاخره او بر آن فايق ميآيد. اما در پشت اين داستان، روايت ما و دنياي مدرن، و درد ناگفتهي رابطه ما با خودمان و مسايل متعدد ديگري مانند مسألهي زنان، آزاديها، عشق و بحران رابطهي زن و مرد.... قرار دارد.
***
اولين تصويري كه به آن ميپردازيم، مسألهي زن در شب يلدا است. يكي از مهمترين كانونهاي فيلم «مهناز» همسر حامد است كه شوهرش را با نيرنگ ترك ميكند.
در واقع، هر نوع بنبست در رابطهي زن و شوهر درد آور است. در فرهنگ ما با آن كه طلاق مذمومترين راه حلها است، اما اگر مرد و زني نتوانند با يكديگر زندگي كنند، الترناتيو طلاقِ شرافتمندانهي قانوني و شرعي، راه حل منطقياي است.
اما فاجعهي شب يلدا آن است كه مهناز تن به اين راه حل ديني، عرفي و عقلي نميدهد، بلكه با نقشهاي پنهاني از شوهرش سوء استفاده ميكند، احساسات و عواطفش را به بازي ميگيرد، زندگي و كاشانهي گرمي را در هم ميريزد، و با فريب او را به جا مينهد. نشانههاي زيادي وجود دارد كه مهناز قبل از رفتن به اروپا به مسألهي جدايي انديشيده بوده است؛ او از خانهي خود دلزده بود، علاقهاي به اين زندگينداشت، از وطن خود اظهار نارضايتي ميكرد و قصد داشت از خانه، جامعه و كشور خود بگريزد، چرا؟ چون در اين جا عذاب ميكشيد. از چه؟ از محدوديتهاي ديني يا از عدم امكان پاسخ به غرايز بهيمي يا...؟
در فيلم ما دليلي بر عدم خشنودي مهناز از حامد نمييابيم. حامد مردي است كه هرگز به همسرش ستمي روا نداشته و نمونهي يك شوهر زورگو نيست. او به همسر و فرزندانش علاقهي وافري دارد. فيلمساز نتوانسته عناصر دروني تضاد مهناز با حامد و گريز او از خانه، كاشانه و رابطهي مقدس زناشويي را به تصوير بكشد. آيا او زن هوسبازي است؟ ما نشانههاي آشكاري نمييابيم. آيا او در نهان با مردي ارتباط دارد؟ قاطعانه نميتوانيم بگوييم «آري». ولي در فيلم پس از سفر مهناز و طي يك مكالمهي تلفني، علايمي ميبينيم كه نشان ميدهد، شايد او از ايران با «شريف» دوست حامد ارتباط داشته است، زيرا وقتي او به دانمارك ميرود، او را ميبيند و بالاخره با او ازدواج ميكند. آيا مهناز نميتوانست به طور شفاف و بدون نيرنگ، به تمنّاي غريزي خود پاسخ گويد؟ شايد موانع يك فرهنگ ديني شرقي، و داوري عمومي عليه اين اقدام او بود كه در عرف و شرع ما پذيرفتني نيست. سپس ما بايك قطب پر كشش و تحريك كننده به نام فرهنگ و واقعيت و كشورهاي غربي رو به رو هستيم كه وسوسه كننده و فرا خواننده به اين بيوفايي است. فرهنگي كه پاسخ به غرايز را از پايبندي به اخلاق يا خويشتنداري برتر ميداند و به زن حق ميدهد، به سادگي كانون خانوادهاي را كه در نگرهي ديني مقدس است، بدون دليل فروبريزد و به دنبال اميال خود حركت كند. در حقيقت، در فيلم حامد، زيادي «خوب» و احساساتي است. در اينجا است كه چالش مدرنيته و دين در اوضاع داخلي ما مطرح ميشود؛ مدرنيته همان قطب وسوسهگري است كه در اين جا نگاه ديگري را دربارهي رابطهي زناشويي و حقوق مرد و زن منتشر ميكند. نگرشي كه با تفسير قدسي و عرفي فرهنگ ما بسيار متفاوت است.
در ظاهر مهناز از حق فرد، و از اختيار و آزادي خود براي پاسخگويي به تمايلات نفسانياش استفاده كرده است و به سادگي خواهان گسست از همسرش شده است.
كار پوراحمد در كشاندن مهناز به دانمارك و سوئد بسيار هوشمندانه است. اگر چه اين حادثه براي خود او روي داده و هجرت زن به اروپا، جنبه واقعياي داشته ولي در ضمن خود معنايي كنايي نيز دارد. غرب همان مغرب ايمان، تقوا، اخلاق، و سنتهاي الهي است؛ همان محل انتشار تفسير مدرن از آزادي، پاسخ به هواها، بياعتباري خانواده و سهل الوصول بودن گسستن پيوندهاي زناشويي. سفر مهناز به غرب به معناي قرار گرفتن در محيط مناسب اين بيوفايي به شمار ميآيد و لايهي دروني فيلم بيانگر همان دو قطب كشمكش است. مهناز تا وقتي كه در ايران است، حرفي از طلاق به ميان نميآورد. اما از سوي ديگر، غرب جايي است كه در امر طلاق به نحو بارزي از زنان پشتيباني ميكند. اگر چه به ميزان زيادي از آنان سوء استفادهي ابزاري نيز مينمايد. البته در فيلم حضور مهناز در ايران يك بعدي نيست. بلكه دو جنبه دارد و كيومرث پوراحمد ميكوشد، با وفاداري به روايتِ همهي وجوه واقعيت، مسايل داخلياي كه براي گسست به مهناز ياري رسانده ،براي ما ترسيم كند:
١. تضاد فرهنگيَ قشري از ايرانيان مدرن با نظم حاكم يكي از ويژگيهاي اصلي فيلم است. حامد به ظاهر يك فرد لائيك است كه به دليل اعتقادات غير اسلامي از كار بركنار شده است. مادر او يك بار همين مسأله را به او گوشزد ميكند؛ اين كه در مملكت اسلامي، دولت اسلامي و ملّت اسلامي، كارمند هم بايد اسلامي باشد. پس معلوم است او كه يك مهندس پرواز بوده كه به دليل اعتقادات غير اسلامي خود تصفيه و اخراج شده است. اين موقعيت اجتماعي يكي از دلايل اين بحران نهفته است و مهناز هم با فرهنگ رسمي وطنش به شدت تضاد دارد.
٢. در گذشته از منظر دخالت در امور شخصي و خصوصي تندروهايي در ادارهي امور كشور وجود داشته است؛ در سكانسي حامد سرگرم تماشاي نوار ويديويي مهناز است. مهناز از استخر آمده و از اين كه چرا اجازه نميدهند، در استخر زنانه، زنان با مايو شنا كنند و كنترل عصباني كننده و توهينآميزي وجود دارد، حسابي شكايت دارد. او ميگويد: كاش دوربين داشت و فيلم ميگرفت، زيرا اين فيلم خيلي به درد ميخورد. حال حامد پي ميبرد كه مهناز از ابتدا نقشهاي در سر داشت. بار ديگر وقتي كه حامد شلاق خورد و در فيلم ويديويي ما شاهديم كه پشتش را نشان ميدهد، مهناز همين حرف را تكرار ميكند كه «اين فيلم به درد خواهد خورد!» گويا حامد براي خوردن مشروبات الكلي شلاق خورده است و از همان زمان مهناز ميخواسته در سفر به اروپا چنين اسنادي را ارايه دهد تا جواز پناهندگي را بدست آورد.
بدين ترتيب، در مييابيم كه فضاي داخلي، فرهنگ ديني، روابط اجتماعي و سنن رايج براي مهناز پذيرفتني نبوده است و وجود اين عوامل در گسست او نقش مؤثري داشته است. البته اگر مهناز زني متدين و پايبند به اصول زندگي خانوادگي بود، هرگز محدوديتهاي مذكور چنان فشاري را به او وارد نميكرد تا وادار به فرار شود.
بدين ترتيب، شب يلدا در ضمن چند مسألهي واقعي، عصر ما را به تصوير ميكشد.
كانون تحريك كنندهي فرهنگ غربي و تفسير اروپايي از حقوق زن و آزادي، عدم تطابق روحي زنان مدرن غير متدين با محدوديتهاي شرعي در روابط اجتماعي، وسوسههاي نفساني و ناخويشتنداري غريزي، و طلب آزادي در پاسخ به غرايز كه آن را برتر از هر تعهد و تحمّل ميشمارند، منجر به فجايع و بحرانهاي مرگبار در خانوادهها ميشود. همين عوامل هستند كه زنان بسياري را از ارزشهاي معنوي شرقي جدا ميكنند و به سوي يك فرهنگ غربي مبتذل فرا ميخوانند.
كيومرث پور احمد اين بحران در روابط عاطفي را در قالب يك درام تلخ، سياه و رنجبار، فاجعه در يك موقعيت انساني و فردي به تصوير ميكشد. در تاريكي ابتداي فيلم و پيش از تيتراژ، ما صداي بلندگوي فرودگاه را ميشنويم كه دربارهي پرواز اطلاع رساني ميكند و حامد احمد زاده براي بدرقهي مهناز و دو فرزندش در فرودگاه به سر ميبرد. آنها به خارج ميروند. از پشت شيشه زن با اشاره به او ميفهماند كه به نوارهاي قديمياي كه همراه او است اجازهي خروج نميدهند و او را براي گرفتن آنها فرا ميخواند. در كادري كه علامت ورود ممنوع قسمتي از ميزانسن را به خود اختصاص داده، زن نوارها را به حامد ميدهد. لحظهاي ميخواهد ويزايش را به او پس بدهد، با به نظر ميرسد كه ميخواهد به او بگويد: ديگر بر نخواهد گشت، ليكن با گريه ميرود و حامد را تنها ميگذارد.
در بازگشت فرودگاه نمايش قشنگي از تركيدن بغض مردي تنها مانده را براي ما تصوير ميكند، گويي او احساس خطر كرده، گويي باري از حرفهاي ناگفتهي مربوط به گذشته احساس بيوفايي زن او را پر كرده و حال او به شدّت با شانههايي كه تكان ميخورد ميگريد، آهنگ دل ديوانهي «ويگن» (با تو رفتم، بي تو باز آمدم، از سر كوي او دل ديوانه...) بسيار به جا استفاده شده و حس صحنه را تقويت كرده است فضا سازي اين صحنه بسيار خوب است؛ فضاي باراني و شب گويي آغاز شب يلداي زندگي حامد را كه يكسال طول خواهد كشيد، اعلام ميكند.
حامد در اتومبيل خود خرس صورتي دخترش را كه جامانده، پيدا ميكند. اين نشانهاي از عشقي از دست رفته است؛ عشق پدري به دخترش. پور احمد از اين شئي بسيار خوب استفاده كرده است. حامد آن را ميبوسد و ميبويد، و بعد در سكانسي ديگر، با اشك براي آن ترانهاي ميسازد. بار عاطفي يك روحيهي شرقي سرشار از محبت در برابر يك روحيهي غربزده و بيوفا با اين شگردها به خوبي نمايش داده شده است.
حامد وارد خانه ميشود؛ فضايي غمزده و نيم تاريك. او پردهها را ميكشد، خانهي روبه رويي را نقاشي ميكنند. حضور زن خانهدار در آپارتمان روبهرويي درد تنهايي حامد و جاي خالي فرزندش را تشديد ميكند. تاثير اين زن برحامد بسيار شديد است. مهناز در بين راه از فرانكفورت زنگ ميزند. حامد حس ميكند كه صداي مهناز خيلي خوشحال و شادمانه است. عليرغم جدايي، او چنان شاد است كه اين حس او حامد را ناراحت ميكند. او برابر آينه با واگويهاش سعي ميكند خود را تسكين دهد و سرخوردگي و اندوهش را درمان كند: «مگر نميخواستي خوشحال باشد. خوب خوشحال ديگه.... .» و گريه امانش نميدهد. «پناه بردنش به انبوه قرصهاي خوابآور، وضع روحي او را بهتر نشان ميدهد. صبح روز بعد، مجددا به جستوجوي قرصها كه خود در كيسهي زباله ريخته ميرود. با استفاده از اشياي به جا مانده از ميهماني خدا حافظي مهناز، تداوم حال حامد ما به ازاي تصويري مييابد. شيشهي خالي عطر همسرش او را به ياد مهناز مياندازد.
و با آمدن مادر ما متوجه چالش دو نگاه ميشويم. مادر نگاهي سنّتي دارد و حامد از او دور است. اما مادر نيز حقايقي را بيان ميكند؛ اين كه كار حامد اشتباه بوده. او ميپرسد: «زنت كو؟»، «نازيايت كو؟» (دختر حامد) مگر همهي بچههاي مملكت بيآيندهاند كه نازي را بايد بهانه ميكرد و ميرفت خارج؟ و اين كه چرا يك مهندس پرواز بايد بينماز باشد؟ مملكت مسلماني است. چرا او خانهنشين شده است؟
مادر ميداند كه حامد خوشحال نيست و افسرده است. حس مادرانه او را نيز غمزده كرده و به خاطر سرنوشت فرزندش دچار تشويش شده است. حامد نميتواند بخوابد. اين جاست كه به ياد قرصها ميافتد، حامد سراسيمه ميرود كه قرصها را از ميان زبالهها پيدا كند. مادر برميخيزد و به او ميگويد: قرصها توي يخچال است. او ميدانسته كه به زودي حامد به آنها احتياج پيدا ميكند. جدل مادر و حامد ادامه مييابد. حامد در حال خوردن دوغي كه مادر براي او درست كرده تا خوابش ببرد، ميگويد: مهناز اولين زني نيست كه از اين مملكت رفته است. حامد ميخواهد خود را با اين حرفها تسكين دهد، اما مادر تاكيد ميكند كه مهناز از اين «خانه» رفته است؛ يعني اين كه نقشهي او جدا شدن از حامد بوده است.
به هر حال در اين سكانس اشارههايي به طوفان انقلاب و پيامدهاي آن وجود دارد؛ اين كه خيليها ريشه كن شدهاند و وقتي كسي دلش با اين مملكت نيست، چرا بماند و عذاب بكشد.
حامد هنوز نميداند كه فاجعهي مهمتري در راه است و مسألهي نماندن در مملكت، در حقيقت محصول پاسخ به اميال و غرايزي است كه كاشانهي او را برباد ميدهد. و مسايل مملكت تقريبا يك بهانه يا مشتي علل فرعي و محرك ثانوي است و اصل، تصميم مهناز و آمادگي او براي خيانت به خانه و همسر است.
در شب يلدا انطباق گسست از خانه با گسست از كشور و وطن و مملكت به خوبي انجام گرفته است. البته اشكال بزرگ فيلم در اين فصول، تلاش جدي كارگردان براي به گريه انداختن مداوم است كه به ساختار منطقي فيلم ضربه ميزند.
نكتهي ديگر عدم طرح ديدگاه مقابل به نحو بيطرفانه است. ديدگاهي كه مدافع آزادي و حق زن در شرايطي است كه احساس خوشبختي نميكند و عوامل سنتي، عرفي و شرعي، محيط بي دغدغهاي را براي بيان شفاف نيازهاي دروني زن فراهم نميكند، و موجب ميشود كه سالها بدون عشق، زندگي تحميلي و بيگرمايي را پشت سر بنهد. به هرحال يك اثر جدي بايد بتواند به نو اقناع كنندهاي، حتي سويههاي مخالف را نيز به درستي معرفي كند و پرسش برانگيزد.
مادر ميرود. حامد با ديدن قطعات فيلم ويديويي، كم كم دچار ترديد ميشود. اوايل او با ديدن تصاوير همسرش مدام ميگويد كه «او دوستش دارد». گويي ندايي دروني خيانت زن را در روحش طنين افكنده، و او متوجه نشانههايي ميشود كه بيان گر قصد و نيّت پنهان نگاه داشتهي زن است.
تلفنهايي از خارج، خبرپناهندگي و تقاضاي طلاق و نقشهي ازدواج با «شريف» را باز ميگويد. شگردهاي تصويري در اين ميان بسيار حساب شده است؛ مثل خوردن آب و بخار شوفاژ، زمان شنيدن خبر هولناك رابطهي زن و شريف كه به طعنه اسمش شريف است. حامد اول خود را سرزنش ميكند كه چرا دربارهي آنها گمانهاي بيشرمانهاي دارد، ولي در پايان مشخص ميشود كه بدگماني او بيجهت نبوده است و آنها در محيط رويايي آزادي با هم ارتباط دارند.
منولوگ مرد با خود و گفتوگوي او با تصوير همسرش در فضاي خانهي سرد و تاريك، به ايجاد فضاي اندوهبار كمك ميكند. پس از خبر ازدواج مهناز، فرياد مرد از ته دل، بغض تركيدهي همهي لحظات سنگيني است كه بر او گذشته است. البته پوراحمد سعي كرده است كه با ورود زني به نام «پريا» در ماجرا و آغاز يك زندگي تازه و ازدواجي ديگر، رهايي از بار سنگين اين فاجعه و دورنمايي روشن را ممكن سازد.
گزينش نام فاميل احمدزاده براي حامد كه با «پوراحمد» نام واقعي كارگردان هم معنا است، اشارهي ديگري به تجربهي سپري شدهي فيلم شب يلدا است. شبي طولاني در زندگي پوراحمد كه سالي طول كشيد، ولي جدا از رنجي فردي، پرسشهاي بسيار مهم عمومي و قابل تعميم و عبرتآموزي را با خود همراه داشته است.
داستانهاي فرعي مثل حضور مأموران انتظامي و فرياد حامد كه «ماهواره نداريم، زن بي حجاب نداريم، زن با حجاب نداريم، اصلاً زن نداريم» و اين كه او تنها، جشن تولد غيابي نازي دختر خود را برگزار ميكند... . اشارهاي بر پارهاي از مسايل مرد و مناقشهي حدود آزادي فردي در جامعهي ما است. در واقع شب يلدا اثري يك بعدي نيست؛ اين فيلم ضمن آن كه هستهي اصلي آن غم بيوفايي است، در عين حال پرسشهايي از واقعيت اجتماعي ما ضرورت بررسي آن را به همراه دارد. اگرچه نماز نخواندن حامد و اخراج او نقشي اندك در عمل همسرش داشته، اما ميتوان از خود پرسيد كه آيا در جامعهاي ديني واقعا ميتوان كارمندي را به سبب نخواندن نماز از كار اخراج كرد؟ آيا عواقب بحرانآميز بدتر كه از حدود زندگي خصوصي در ميگذرد و به پيكرهي اجتماع آسيب ميرساند، پديدار نميشود.
البته طبيعي است كه جامعه با اصلاح خود به سوي تحمل بيشتر و رعايت دقيقتر و نه دل بخواهي شريعت پيش رفته است، و اكنون فضاي زندگي عمومي بيشتر با حقيقت دين منطبق شده و با حيات اجتماعي افراد كمتر مورد تجاوز قرار ميگيرد.
بديهي است كه چنين پرسشهايي در لايههاي زيرين شبيلدا ميتواند موجب تعمق و تفكر افراد مسئول شود. اين است كه ميتوان گفت اثر سينمايي همراه با انديشهورزي با همهي تلخي و سياهي خود، ميتوان آينهاي را در برابر ما قرار دهد و ما را به تفكر وادارد. آزادي آفرينشهاي هنري چنين ثمرهي نيكويي به بار ميآورد كه با آثار تبليغي، سفارشي، كليشهاي و سطحي بسيار متمايز است.
سينما به ويژه براي ما ميتواند بسيار آموزنده باشد و در صورت داشتن جذابيت هنري بسيار مؤثر، بديهي است كه خيانت مرد به زن نيز به اندازهي خيانت زن به مرد فاجعه بار است. اين مسأله در جهان مدرن كه با لااباليگريهاي جنسي در آميخته، بزرگترين بحرانهاي روحي، ذهني، رواني و مادي را در زندگي به وجود ميآورد.
بديهي است آثاري كه چهرهي تلخي از اين بحرانها و اين بيوفاييها بدهند. ميتواند بر ابعاد و وسعت خود آگاهيها، و انزجار ما از پستيهاي اخلاقي و معنوي بيفزايند و با ايجاد فاصله ميان ما و آن روابط، بسان آينهاي عبرتآموز در سالم سازي فضاي جامعه و رشد خود به جاي غريزه در روابط انساني همراهي كنند.